دلنوشته های یک معلم

 

 

 

به نام خالق زیبایی

امروز پنج شنبه 2 آذر ماه 96 ساعت 9 صبح به مدرسه ایی در پارک پردیسان رفتم .حدود سه هفته است با مدرسه ی طبیعت پردیسان آشنا شدم.یازده سالی است که در مدرسه ای در مقطع دبستان مشغول به کار هستم.با بچه ها و معلم ها و کتاب ها تا حدودی آشنا هستم، هر روز صدای خنده ها و گریه ها و دعواها ی بچه ها رو می شنوم، با هم بودنشان رو دیدم ولی بعد از آشنایی با ایده مدرسه طبیعت و دیدن مدرسه ی طبیعت پردیسان انگار همه ی چیزهایی که تا به امروز دیدم خراب شد،انگار تمام مفهوم هایی که از درس خوندن و حضور در مدرسه داشتم به یک باره فرو ریخت. امروز در مدرسه ی طبیعت دیدم که بچه ها آزادانه خطا میکنن و کسی سرشون داد نمی زنه که اشتباه کردی یا این راهت اشتباه است…انگار بچه ها در دنیای خودشون بودن،بدون حضور آدم بزرگ ها …

 یک سری از بچه ها با ماشین بازی می کردن،به نظر ما اون ماشین پلاستیکی و بچه گانه میاد ولی برای اون ها مثل یک ماشین واقعی کار میکنه.کلی تلاش کردن که بهش بنزین بزنن و مجبور بودن برن نزدیک حوضچه و از اون جایی که ماشین بنزین نداشت همش در سعی و تلاش بودن تا راهی پیدا کنن تا زودتر برسن به پمپ بنزین که همون حوضچه بود.وقتی رسیدن واقعا بنزین زدن و احساس آرامش بعد از تلاطم رو تجربه کردن و جالب این جاست که جا نزدن از تموم شدن بنزین و یکی دیگری رو تنها نذاشت…

گروهی آتیش درست کردن،انقدر هیجان داشتن و آزاد بودن که اجازه دارن هر آنچه را که به ذهنشون میرسه حتی اشتباه در آتیش بیاندازن تا آتیش رو بیشتر کنن.یکی از پسر ها حتی از اینکه حق آزادی بهش داده شده در تعجب بود و لاستیکی در دستش داشت همش بررسی می کرد که بیاندازه در آتیش یا نه انگار منتظر بود کسی نه بگه ولی هیچ کسی نبود تا مانع کارش بشه و در آتیش انداخت و زود برداشتش.

در گروه ها تعدادی از بچه ها بودن که از نظر سنی از بقیه بزرگتر بودن و با تجربه تر ،همین باعث میشد بچه های کوچکتر از رفتار و حرف های اون ها یادبگیرن و خود بزرگتر ها هم از هم.انگار بچه ها خودشون معلم هم دیگر میشن و از هم یاد میگیرن.

دختری به نام افرا که از همه کوچکتر بود رو دیدم و به من اجازه داد تا باهاش دنیاشو تجربه کنم.افرا خیلی دوست داشت بره روی درخت و پیش بچه های دیگه توی خونه درختی بشینه.افرا انقدر کوچیک بود که فاصله ی پله های طنابی از فاصله پاهاش بزرگ تر بود .وقتی مید بقیه دارن از پله ها بالا میرن به تسهیلگر گفت منم می خوام برم بالا و اون هم قبول کرد و افرا رو جلوی پله ها گذاشت …افرای کوچیک جلوی اون همه پله ی بلند شایدم فکر میکرده که تسهیلگر بغلش میکنه ولی اصلا توی این مدرسه از مددرسانی خبری نیست.بالاخره افرا قدم اول رو برداشت دو تا پله ی اول تقریبا خوب بود و پله های بعدی انگار فاصله بیشتری داشتن و پاهاش نمی رسید که این موقع تسهیلگر به آرامی پله را جا به جا کرد در حالی که کاری با پاهای افرا نداشت و افرا فکر می کرد خودش پاهاشو روی پله گذاشته.افرا به بالا رسید انقدر هیجان داشت که با دیگران روی درخت نشسته که از تسهیلگر خواست به مادرش بگن بیاد و افرا رو ببینه ولی در قوانین این مدرسه نیست و پدر و مادرها اجازه ندارن در فضای مدرسه باشن و افرا این پیروزی رو نتونست با مادرش شریک بشه.در این زمان من انقدر نگران بودن که نکنه بیافته و بارها می خواستم برم جلوتر ولی باید فقط مشاهده میکردم.

در حین بالا رفتن افرا همش دختری زیر درخت فریاد میزد که ” یکی به من کمک کنه ” بعد از فراق از افرا بهش دقت کردم دیدم در حال کشیدن طنابی است که تیوپی بهش وصل است .خیلی سعی میکرد که تکونش بده ولی نمی تونست و خیلی عصبانی از اینکه تسهیلگر کنارش هست و انگار اصلا نمی شنوه که یکی کمک می خواد .کلی غور زد ولی بعد از امتحان های زیاد بر روی طناب بالاخره لاستیک رو حرکت داد…

امروز بچه ها هزاران بار پیروز شدن و شکست خوردن بدون هیچ انتظاری از پاداش یا تنبیه در مدرسه طبیعت سه تا سگ بزرگ هست که من روز اول بسیار ازشون میترسیدم وخوشبختانه امروز خیلی از ترسم کم شد چون میدیدم که بچه ها اصلا سگ ها رو از خودشون می بینن و با علاقه صداشون می کنن انگار واقعا یکی از دوستانشون رو صدا می زنن،یکی از پسرها که روز اولش بود این محیط رو تجربه می کرد از اینکه تونسته بود با مربا-یکی از سگ ها- ارتباط برقرار کنه خیلی خوشحال بود به من می گفت:”مربا رو دوست دارم ولی پنیر-سگ دیگر-انگار دوست نداره با من دوست بشه”

گروهی از بچه ها که نسبتا سنشون بیشتر بود شروع کردن به دعوا کردن با بیلچه و چوب دنبال هم افتادن و دعواشون در دنیای خودشون کاملا واقعی بود طوری که از تپه ها بالا میرفتن و میدویدن تا حرف خودشون رو به کرسی بشونن در این میان تسهیلگران هم می دویدن که مبادا بچه ها کار خطرناکی انجام بدم .بچه ها فریاد میزدن و می جنگیدن و در آخر ساعت مدرسه دعوایی نبود ولی اون ها اجازه داشتن آزادانه با هم سر اختلافشون بجنگن وبه صلح برسن.

تمام لحظه ها بچه ها آزاد بودن تا بارها و بارها و بارها تجربه های شخص خودشون رو بدون هیچ ترسی داشته باشن .یک حقیقتی برای من خیلی مشهود بود و اونم اینکه درسته هر بچه ای تعداد زیادی تجربه به تنهایی داشت ولی اگر از بالای مدرسه تمام این نصف روز رو فیلم برداری کنن،بچه ها رو جدا نمی بینیم.درسته که دعواهایی داشتن ولی این بچه ها حاضر نمیشن شاهد درد دیگری باشن حتی اگر باهاش مخالف باشن و دعواکرده باشن…

و در پایان امیدوارم بتونم در مسیر جدیدی که برام باز شده مشاهده گر خالص باشم و فقط مشاهده کنم…

 

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *